خوابی که هر بار عمیق‌تر می‌شود

یادداشتی درباره «رامسس دوم»

رامسس دوم را چهار بار دیدم.
و همین یک جمله یعنی شکاف؛ یعنی گیر کردن میان دو زمان، میان دو «من».

هفت سال بود هیچ تئاتری نتوانسته بود مرا دوباره به همان صندلی تاریک برگرداند.
آخرین‌بار «شاه‌ماهی» درونم را سه بار شکافت.
اما «رامسس دوم» چیز دیگری بود—خواب تکرارشونده‌ای که هر بار خطرناک‌تر می‌شود و با این حال نمی‌توانی ازش چشم برداری.
و امشب انگار خواب کامل شد—خواب یک سقوط جمعی.

 بار اول، غافلگیری بود؛
نه سورپرایز، نه حیرت لحظه‌ای—غافلگیری از جنسی که کنترلش را نداری.

صحنه بیش از حد سفید بود؛
بالش‌ها، نور، نظمِ سردِ یک خانه‌ی خیالی در میانه‌ی خوابی ناتمام.
انگار همه ما در ته چاه رویا غرق شده باشیم.

رویای کی؟
کاتیا؟ متیو؟ ژان؟ بندیکت؟
یا رویای ما تماشاگران که در تاریکی غرقش می‌شدیم؟

وسط همین فکرها بود که گربه‌ی سفید تئاتر شهر از انتهای سالن وارد شد.
آمد روی صحنه، تا نزدیکی آن سفیدی بی‌رحم، مکث کرد و بعد—با وحشتی واقعی—دوید و پناه گرفت زیر پاهای ما.
تصویر، بیش از اندازه واقعی بود؛
مثل تلنگری که خواب و بیداری را قاطی کند.

وقتی علی شادمان روی صحنه گفت:
«گربه رو وسط جاده کشتم»
نمی‌شد فهمید گربه سرِ متن آمده بود یا پریده بود درون متن.

بار دوم، اجرا لغو شد؛
دقیقاً افتاد فردای روزی که برای بار سوم بلیت را با اضطرابی شبیه انتخاب واحد دانشگاه خریده بودم.
انگار نمایش می‌خواست مجبورم کند کمی بیشتر در تنهایی خودم با آن کلنجار بروم.

آن هم با دیدن دو شب پیاپی یک نمایش.
بار آخر، شد شب آخر.


Warning: Trying to access array offset on value of type bool in /home3/fvrglmkk/public_html/wp-content/plugins/elementor/includes/base/widget-base.php on line 224

Warning: Undefined array key -1 in /home3/fvrglmkk/public_html/wp-content/plugins/elementor/includes/base/controls-stack.php on line 696

کاتیا برای من تجسم سقوط در خواب است؛ سقوط‌هایی که بدنت را از درون می‌کَنَد. هر بار می‌پرید و هر بار می‌فهمید دوباره در خواب سقوط کرده. او فریاد می‌زد: این سقوط است. اما همه او را میان آرامش بالش‌ها می‌دیدند؛ هیچ‌کس نمی‌فهمید چه‌قدر مرگبار است سقوطی که فریادت را کسی نمی‌شنود.


متیو آینه‌ی ماست؛
نوسان دارد، رفت‌وبرگشت دارد. یک‌بار سرکش، یاغی، بی‌پروا. بار بعد رام، منطقی، ترس‌خورده. انگار هر بار که دیده می‌شود، رام است؛ و هر بار که تنهاست، حقیقتش فوران می‌کند.
ما همینیم: میان واقعیت و حقیقت تاب می‌خوریم، میان عشق و نفرت، میان میل به نابودی و میل به نجات. وقتی کسی نگاه‌مان می‌کند رام می‌شویم، وقتی نمی‌بیندمان یاغی. و در این بین، هر بار چیزی را انکار می‌کنیم—خودمان را، عشق‌هایمان را، نفرت‌هایمان را—فقط برای زنده ماندن
انگار حقیقت را چیزی میان این دو می‌دانیم.

 

ژان من نیستم. ژان را در پدر و مادرهایمان میبینم. نسلی که با خوشی‌های کوچک نفس کشید، با حفظ چیزهایی که با زحمت ساخت. اما حالا وقت فرو ریختن است: فرو ریختن باور، ایمان، عشق.
ژان دارد تبدیل به خاطره می‌شود و خودش هم این تبدیل شدن را می‌بیند؛ و شاید همین، دردناک‌ترین بخش است.


و بندیکت…


بندیکت همان آدمی‌ست که همه درباره‌اش حرف می‌زنند اما با خودش حرف نمی‌زنند. همه «نگرانش» هستند اما هیچ‌کس نمی‌داند دقیقاً کجاست، چه می‌خواهد، چه می‌کشد.
او ناپدید شده؛ جایی میان بوته‌ها و چمن‌ها و گل و خون.
بندیکت زنی‌ست که پاشنه ‌آشیلش مادرش است، سرش دعواست، اما هیچ‌کس از او نظر نمی‌پرسد. همه‌چیز درباره‌ی اوست، اما نه برای او. و با همه‌ی این‌ها، او نگران همه است—بیشتر از آن‌که کسی واقعاً نگرانش باشد.

Previous
Next

هر بار که برگشتم، صحنه سفیدتر شد، بی‌رحم‌تر، دقیق‌تر. کم‌کم فهمیدم که این خانه‌ی خیالی، رؤیای هیچ‌کدام از شخصیت‌ها نبود—رؤیای ما بود.
تماشاگرانی که در تاریکی نشسته بودند و منتظر بودند کسی از خواب بیدارشان کند.
اما این نمایش بیدارت نمی‌کند؛ فقط تو را در همان خواب نگه می‌دارد—خواب سقوطی که هر بار عمیق‌تر می‌شود.
وقتی «رامسس دوم» را می‌بینی، انگار وارد اتاقی می‌شوی که سال‌ها کسی چراغش را روشن نکرده.
نمایش درباره‌ی غیبت است؛ غیبت حقیقت. غیبت چیزی که همه می‌دانیم وجود دارد اما با شوخی، روایت‌های امن، و پناه بردن به منطق‌های سطحی از آن فرار می‌کنیم.
این کارگردانی، همه‌چیز را روی دوش تنش ذهنی شخصیت‌ها گذاشته؛ بدون شلوغ‌کاری، بدون ادا. اینجا «بازی» نیست؛ افشاگری‌ست. بازیگران درست روی مرزی می‌ایستند که عقل و بی‌عقلی تار می‌شود. نه هیجان را زیاد می‌کنند، نه گریه‌ها را گل‌درشت، نه طنز را برای خنده خرج می‌کنند. همه‌چیز اندازه است—درست به قدرِ زخمی که لازم است. و شاید همین است که نمی‌توانی آرام بگیری. نمی‌توانی قسر در بروی. چون نمایش از روایت بیرون می‌زند و می‌رود سراغ خودت.
«رامسس دوم» درباره‌ی آدم‌هایی است که در نبود قطعیت فرو می‌ریزند—آهسته، دقیق، ناگزیر. و شاید شبیه ما باشند، وقتی هنوز سعی می‌کنیم وانمود کنیم همه‌چیز تحت کنترل است. برای همین است که آدم چهار بار برمی‌گردد. چون خواب هر بار عمیق‌تر می‌شود. و یک جایی در تاریکی سالن، یک بخش از تو بالاخره اعتراف می‌کند:
این فقط یک نمایش نیست؛ این رؤیایی‌ست که نمی‌خواهیم از آن بیدار شویم.